تبليغاتX
JavaScript Codes گرجیان ایران زمین

ما سبز هستيم، ريشه در خاک، منتظر آفتاب گرم، تشنه آب پاک، همنشين خاک
ما سبز هستيم، که هر روز بيشتر و بيشتر مي شويم، ريشه آنقدر دوانده ايم که هر روز دانه اي در کنارمان جوانه مي زند، پيراهن سبز مي پوشد، بر شانه اش شالي سبز مي نشيند و بر مچ هاي دستش به جاي مچ بندهاي سرد و سخت استبداد، مچ بندي سبز مي نشيند که وقتي دست هايمان را گره مي کنيم و به آسمان مي بريم، آسمان مي داند که هزاران دست، هزاران هزار دست، سبز را فرياد مي زنند، با هزاران تصوير سبز و اميدوار.


ما سبزيم، چون اراده کرده ايم از سياهي بگريزيم، چون فصل سياه زمستان رفته است و روسياهي به ذغال مانده و فصل بهار آمده است و زمين مي شکافد و فلک را سقف نيز و جوانه جوانه سبز مي شود تمام زمين و اگر خدا نيز باران شود و بر شاخه هاي سبز ما قطره اي بنشاند، ما سرزمين مان را از شر سياهي نجات مي دهيم.

ما سبزيم، چون از ميان سرخ هاي کهنه و سرگردان و بي سرنوشت سالها رنگ خون مردمان را پرچم کردند و خشم شان را به سرخ درآوردند و فرياد برکشيدند و با مشت هاي آسمانکوب قوي ابرها را چنان در هم کوبيدند که ابر باران شد و باران از روزن روزن خاک رفت تا دانه را جوانه سازد تا برگي و ساقه اي و درختي و سايه اي و جهاني سبز که آسمان را آبي مي خواهد و سرنوشت ما را سبز.

بر دست هاي زهرا مچ بند سبز را مي بندم تا آزادي را فرياد کند، بر شانه هايم شال سبز اهل حقيقت را نشانه مي کنم تا دستي سبز از دور بر شانه هايم بنشيند از تمامي آنان که تاريخ حقيقت را در سرزمين مان سبز رنگ کردند، سبز سبز سبز.

از گوشه گنجه مادربزرگ شالي کهنه را که بوي تاريخ اين سرزمين زيباي بزرگ مان را دارد، بيرون مي آورم و آن را قطعه قطعه قطعه مي کنم، تا هزار هزار دست جوان و تازه و پر از قدرت و نيروي رنگي از سبز را بنشانند بر مچ هايشان تا با رنگي که از آن ماست و از آن تاريخ ماست و از آن ايماني ايراني است، يک رنگ شويم عليه سياهي نوميدي و استبداد و سرخي بي رحمي و خونخواهي.

صد سال است هر که مي آيد پرچم زيباي ايران را نشانه اي مي کند براي قدرتش، يکي شيري مي نشاند و ديگر شمشيري، يکي نام خويش بر پرچم مي نويسد و ديگري بابازيهاي ديگر هر روز با اين رنگ هاي ساده بازي ها مي کنند.

ما سبز را از پرچم مان گرفته ايم و آن را بر شانه هاي مان نشانده ايم، پرچمي سبز بر دوش کورش، و پرچمي سبز در دست آرش و شالي سبز بر شانه ليلا و مچ بندي بر دست هاي پروين و مونا و پاليزا و حسين و امير و سارا و هزار هزار پارچه سبز که چون ريسماني ما را به هم وصل مي کند، ما هزاران را، ما دهها هزار تن و ما صدها هزار تن، ما که ميليونها چشم اميدوار هستيم و دهان مان آزادي و عدالت و حق و برابري و ايران را فرياد مي زند.

مرد سبز ما آمده است، ميرحسين
ما او را بر شانه هاي مان مي نشانيم
دست هاي ميرحسين و زهرا در دست هم جوانه مي زنند
و سبزي خنکاي خاتمي بر سر ماست

ما بهار سبز را باور کرديم
تا زمستان سياه فقر و فلاکت را دور بيندازيم
زنده باد بهار، زنده باد سبز، زنده يعني سبز، سبز باش


چرا به قبليه رأي نمي دهيم؟
- چون به اينجايمان رسيد (يک منطقه اي نزديکي هاي محل رويش موي سر)
- چون چرک کف دست را کمي تا حدودي اگر جسارت نباشد لازم داريم ولي نيست

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط رامین |